تو ایستگاه منتظر اتوبوس بودم . خانمی کلافه با دختر کوچیکش وارد ایستگاه شد .
- دختر چرا اذیتم می کنی؟ کلافم کردی . پس من کی برم خرید ؟ مغازه ها که قشنگ بودن چرا نگاه نکردی ؟ ... ای بابا بند کفشتم که باز شده ...
مادر کنار دخترش نشست تا بند کفش دختر رو ببنده و بعد از بستن بند کفش های دختر ، وقتی سرش رو بالا گرفت چند لحظه ای مکث کرد . بعد رو به دخترش کرد و گفت : تو که همش پاهای آدم بزرگا رو می بینی . حالا بیا بغلم که توام قشنگی مغازه ها رو ببینی ...
به این فکر کردم که از این به بعد سعی می کنم وقتی ناراحت و دلخورم بیشتر از زاویه ی دید دیگران به مسئله و اتفاق نگاه کنم تا فکر نکنم اون چیزی رو که چشمای من می بینه چشم های طرف مقابلمم همونا رو می بینه ... اینطوری دیگه بهتر درک میکنم که باید چیکار کنم تا دلخوریا راحت تر حل بشه .