"یکی بود . . .یکی بود"


اینجا ایستاست



| | 
دانلود نسخه جاوا رمان بسیار زیبای"کاش یک زن نبودم"این رمان زیبا با فرمت جاوا و قابل اجرا در کلیه تلفن های همراه میباشد.خودم کامل خوندمش چند بار.ضرر نمیکنید بخونیدش!حیفم اومد شما نخونید...پس با گریه هاش گریه کنید و با خنده هاش بخندید...

نام كتاب:رمان كاش يك زن نبودم

نوع برنامه:پرنيان

حجم فايل:248كيلوبايت

پسورد فايل زيپ:www.d1b.ir



براي دانلود كليك كنيد

| | 
سلام دوستان.سلام عزیزان

دوستان عزیزه من!اگر مطالبو خوندید...

بهم بگین که خوبه بده بازم بذارم نذارم چیکار کنم بهتر شم؟

لطفا...

درضمن آقای فان بوک(کتاب جالب)  که چنتا از داستانکای ایستایه مارو برداشته و بدون ذکر منبع تو نسخه جدیدش گذاشته!خوب کاری کرده...آفرین...همینطور ادامه بده تا به یه جایی برسه بالاخره

| | 
آیا میدانید :در بیمارستان ها مریض را بیدار میکنند تا قرص خوابشو بخوره!؟


آیا میدانید ریشه الهی ۱۲۰سال زنده باشه از کجاست؟


آیا می دانستید که گاهی به هم می‌رسیم و می‌گوییم ‌١٢٠ سال زنده باشی یعنی چه و از کجا آمده؟ برای چه نمی‌گوییم ‌١۵٠ یا ‌١٠٠ سال یا …
در ایران قدیم، سال کبیسه را به این صورت محاسبه می‌کردند که به جای اینکه هر ‌۴ سال یک روز اضافه کنند و آن سال را سال کبیسه بنامند (حتما همه می‌دانند که تقویم فعلی که بنام تقویم جلالی نامیده می‌شود حاصل زحمات خیام و سایر دانشمندان قرن پنجم هجری است) هر ‌١٢٠ سال، یک ماه را جشن می‌گرفتند و کل ایران این جشن برپا بود.
برای اینکه بعضی‌ها ممکن بود یک بار این جشن را ببینند و عمرشان جواب نمی‌داد تا این جشن‌ها را دوباره ببینند (و بعضی‌ها هم این جشن را نمی‌دیدند) به همین دلیل دیدن این جشن را به عنوان بزرگترین آرزو برای یکدیگر خواستار بودند و هر کسی برای طرف مقابل آرزو می‌کرد تا آنقدر زنده باشی که این جشن باشکوه را ببینی و این به صورت یک تعارف و سنتی بی نهایت زیبا درآمد که وقتی به هم می رسیدند بگویند ‌١٢٠ سال زنده باشی.

| | 
جوانک خوش تیپ از اینکه قابلمه پیرمرد به پایش خورده و یک خط منحنی از جنس گرد و خاک روی شلوارش رسم کرده بود، کلی ناراحت شد. صورتش را که تازه اصلاح کرده بود، در هم کشید و یک نوچ پرمحتوا از غنچه لبانش بیرون داد.
تا سرحد امکان خودم را عقب کشیدم. روی شانه اش زدم و گفتم: «داداش بیا عقب این بابا راحت باشه»
از وسط دو تا دستم که مثل گوشت قربانی به میله وسط ماشین آویزانم کرده بود، گردن کشیدم و نگاهش کردم.
پیرمردی 70 – 75 ساله ، با کت خاکستری با بافتی درشت و ضخیم ، شلوار مشکی اش از گشادی گریه می کرد و با تمسک به کمربند پوسیده ای ، دست و پا زنان خودش را به پیرزن چسبانده بود.
با خودم فکر کردم و گفتم شاید می خواهد از جایی نذری بگیرند !
به نظرم قابلمه دو نفره بود . اما قیافه شان به این کارها نمی خورد . تازه محرم و صفر هم تمام شده بود .پیش خودم محاکمه اش کردم . «حالا به هر علتی که این قابلمه خالی رو دست گرفتی پس چرا پلاستیکش آن قدر خاکی و کثیفه ؟!
یعنی یک مشمای سالم تر گیرت نیومد که این طوری شلوار مردمو کثیف نکنی ؟!»
شاید چیزی توی قابلمه دارند ؟! اما قابلمه توی پلاستیک یک ور شده بود . اگر چیزی توش بود از سوراخ های پلاستیک بیرون می ریخت .
شاید هم پیدایش کردند ، می خواهند بفروشند به نمکی ؟! یا شاید هم ترسیدند در اثر تکان های ماشین که آدم را مثل مشک عشایر ایل بختیاری تکان می دهد ، حالشان به هم بخورد ،قابلمه را آورده اند برای مواقع اضطراری !
توی همین فکر بودم که پیرمرد با سرفه ای سینه اش را صاف کرد و گفت : « آقا پیاده می شیم »
مسافرهایی که سر پا ایستاده بودند ، خودشان را عقب می کشیدند . یکی ، دو نفر هم که جلوی در بودند پیاده شدند تا راهی برای پیاده شدن باشد .
پیرمرد ، یک دویست تومانی مچاله شده قرمز را به راننده داد . بعد هم زیر شانه پیرزن را به آرامی گرفت . پیرزن خیلی آرام قدم بر می داشت . پاهایش که بعد از شصت ، هفتاد سال از کشیدن بدنش خسته شده بود ، روی زمین کشیده می شد . مثل اینکه می خواست بماند و راحت روی صندلی استراحت کند. شاید هم اگر زبان داشتند به بقیه بدن پیرزن می گفتند : شما بروید ما بعدا می آییم.
به رکاب پله های ماشین که رسیدند پیرمرد دست پیرزن را روی میله آهنی پشت صندلی شاگرد گذاشت و به پیرزن اشاره کرد که میله را نگه دار و خودش پیاده شد.
قابلمه را با دقت تمام روی پله اول ماشین گذاشت و با وسواس آزمایش کرد که لق نزند . بعد هم دستش را به طرف پیرزن دراز کرد تا پیرزن پاهایش را آرام روی قابلمه بگذارد و بعد از روی قابلمه روی پله اول. دو پایش را که روی پله اول گذاشت ، پیرمرد قابلمه را روی زمین گذاشت . دوباره پیرزن پاهایش را آرام روی قابلمه و این بار روی زمین گذاشت.
نمی دانم بقیه مسافران هم احساس من را داشتند یا نه ؟!
پیرمرد و پیرزن یک عمر بود که از قابلمه خورده بودند ، ولی هنوز حتی یک قاشق هم از آن کم نشده بود . این قابلمه شان فقط برای دو نفر غذا جا می گرفت
| | 

| | 
یکی بود یکی بود
روزی مردي داخل چاهي افتادو بسيار دردش امد

يك روحاني اورا ديد و گفت:حتما گناهي انجام داده اي

يك دانشمند عمق چاه و رطوبت خاك را اندازه گرفت

يك روزنامه نگار درمورد دردهايش بااو محاصبه كرد

يكيوگيست به اوگفت:اين چاله و درد واقعيت ندارد و فقط درذهن تو هستند

يك پزشك براي او دوقرص اسپرين پايين انداخت

يك پرستار كنارچاه ايستاد و با او گريه كرد

يك روانپزشك او راتحريك كرد تا دلايلي راكه پدرو مادرش اورا اماده افتادن به داخل چاه كرده بودند پيدا كند
يك تقويت كننده فكراورا نصيحت كرد كه:خواستن توانستن است

يك فرد خوشبين به او گفت:ممكن بوديكي ازپاهات روبشكني

سپس فرد بيسوادي گذشت و دست اورا گرفت و او را از چاه بيرون اورد!!!
هرکس به طریقی داخل چاه گرفتار شده بود
(این داستانک،یکم جای تفکر داره،)
 
| | 
یکی بود یکی بود
فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود؛ روی نیمکتی چوبی؛ روبه روی یک آب نمای سنگی.

پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟
- نه.
- مطمئنی؟
- نه.
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم!
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه.
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم!
-راست میگی؟؟؟؟؟!

-از ته قلبم آره...دخترک  بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستانش دوید...شاد شاد
چند دقیقه بعد پیرمرد اشکهایش را پاک کرد؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت!!!

               

| | 
توی فرودگاه یکی بود که پشت سر هم سیگار می‌کشید.

یکی دیگه رفت جلو گفت:
- بخشید آقا...! شما روزی چند تا سیگار می‌کشین...؟!
طرف جواب داد: منظور؟
- منظور اینکه اگه پول این سیگارا رو جمع می‌کردین، به اضافه‌ی پولی که به خاطر سلامتیتون خرج دوا و دکتر می‌کنین، الان اون هواپیمایی که اونجاست مال شما بود...!
طرف با خونسردی جواب داد:
- تو سیگار می‌کشی؟
- نه!
- هواپیما داری؟
- نه!
- به هر حال مرسی بابت نصیحتت...؛ ضمناً اون هواپیما که نشون دادی مال منه ...
!!!

| | 
سرمایه داری در نزدیکی مسجد رستورانی ساخت که در آن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد.
ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل!.
یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و رستوران به خاکستر تبدیل گردید. ملا روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود.
اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیری نپایید صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد خسارت خواست !
ملا و مومنان چنین ادعایی را نپذیرفتند !
قاضی دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلویی صاف کرد و گفت : نمی دانم چه بگویم ؟! سخن هر دو را شنیدم :
یک سو ملا و مومنانی هستند که به تاثیر دعا و ثنا ایمان ندارند ! و سوی دیگر مرد شراب فروشی که به تاثیر دعا ایمان دارد ...!
پائولو کوئیلو
| | 

 

    خدا  !

| | 
 "چه قدر زندگی می تونه زیبا باشه، وقتی که در اون مهر و محبت جریان پیدا می کنه.."

| | 
سلام دوستان سلام عزیزان!!!

دانشگاه قبول شدم

الکترونیک- اصفهان.دانشگاه جامع اسلامی اصفهان

ایشالا همه قبول بشن رشته مورد علاقه شونو تو شهر خودشون

خدایا شکرت

 

| | 
تو ایستگاه منتظر اتوبوس بودم . خانمی کلافه با دختر کوچیکش وارد ایستگاه شد .

- دختر چرا اذیتم می کنی؟ کلافم کردی . پس من کی برم خرید ؟ مغازه ها که قشنگ بودن چرا نگاه نکردی ؟ ... ای بابا بند کفشتم که باز شده ...

مادر کنار دخترش نشست تا بند کفش دختر رو ببنده و بعد از بستن بند کفش های دختر ، وقتی سرش رو بالا گرفت چند لحظه ای مکث کرد . بعد رو به دخترش کرد و گفت : تو که همش پاهای آدم بزرگا رو می بینی . حالا بیا بغلم که توام قشنگی مغازه ها رو ببینی ...

به این فکر کردم که از این به بعد سعی می کنم وقتی ناراحت و دلخورم بیشتر از زاویه ی دید دیگران به مسئله و اتفاق نگاه کنم تا فکر نکنم اون چیزی رو که چشمای من می بینه چشم های طرف مقابلمم همونا رو می بینه ... اینطوری دیگه بهتر درک میکنم که باید چیکار کنم تا دلخوریا راحت تر حل بشه .

 

| | 

آپلود عکس