"یکی بود . . .یکی بود"


اینجا ایستاست


 بهـ کلاغــــهابگویید:قصهـ ی منــ اینجا تمامـــ شد، یکیـ..بود و نبود مرا با خود برد...


| | 

یکی بود..یکی بود

پیری برای جمعی سخن میراند.

لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.

بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.

او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.

گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید

او لبخندی زد و گفت:

وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،

پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟

گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید.

تبیان

| | 
یکی بود..یکی بود
یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت:…

ادامه مطلب | | 

آرتوراش  قهرمان افسانه ای تنیس هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت،

 با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد. طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی

محبت آمیز برایش فرستادند...


ادامه مطلب | | 
غازها همیشه می خوان یک عقاب جور دیگه ای باشه و جور دیگه ای عمل کنه.براشون ارتباط هیچوقت کافی و رضایت بخش نیست.دقت کن.غاز چون خودش رو نپذیرفته و خودش رو درست نمی شناسه از تو می خواد که یه جور دیگه عمل کنی.هیچ وقت براش رضایت بخش نیستی و عملا ً بهت می گه که براش کافی نیستی چون همیشه یه کاری،کم کردی!

سعی کن خودت باشی و بهترین نقش رو داشته باشی(به عنوان دوست ـ همسر ـ خواهر ـ برادر ـ بچه) ولی سعی نکن که خودت رو مجبور کنی که طبق خواست اون خودت رو تغییر بدی.اون ناراضی به دنیا اومده و از دنیا می ره.

از زندگی عقب نیفتی چون قرار نیست که غاز باشی.

   عقاب باشید و سربلند

عقاب

| | 

من آمده ام که با تو راهی بشوم
                 
آنی که تو از دلم بخواهی بشوم
                                         دریا بغلم کن! بغلم کن دریا!
                                                          می خواهم از این به بعد ماهی بشوم...

                            

| | 

حالا ادمه مطالبو بخونید...


ادامه مطلب | | 
 

یکی بود..یکی بود

آن روز یکی از گرم ترین روزهای فصل خشکسالی بود و تقریباً چند ماه بود

که رنگ باران را ندیده بودیم .پرندگان یکی یکی از پا در می آمدند و محصولات

کشاورزی همه از بین رفته بودند .


ادامه مطلب | | 
شادترین و کوتاه ترین داستان دنیا..!

یکی بود..یکی بود

روزی مردی عاشق زنی شد و به او گفت:آیا با من ازدواج میکنی؟

زن جواب داد:نه!

و مرد یک عمر به خوبی و خوشی زندگی کرد.  (:

| | 

یکی بود..یکی بود

مردی دیروقت، خسته از کار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.

سلام بابا ! یک سئوال از شما بپرسم؟

- بله حتمآ.. چه سئوالی؟

- بابا ! شما برای هرساعت کار چقدر پول می گیرید؟

مرد با ناراحتی پاسخ داد: این به تو ارتباطی ندارد. چرا چنین سئوالی میکنی؟

- فقط میخواهم بدانم.

- اگر باید بدانی،  بسیار خوب می گویم : ۲۰ دلار

پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت : میشود ۱۰ دلار به من قرض بدهید ؟

مرد عصبانی شد و گفت : اگر دلیلت برای پرسیدن این سئوال،  فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری کاملآ در اشتباهی، سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت ندارم.

پسر کوچک، آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خودش اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین سئوالاتی کند؟

بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است. شاید واقعآ چیزی بوده که او برای خریدنش به ۱۰ دلار نیاز داشته است. به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش درخواست پول کند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.

- خوابی پسرم ؟

- نه پدر ، بیدارم.

- من فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این ۱۰ دلاری که خواسته بودی.

پسر کوچولو نشست، خندید و فریاد زد : متشکرم بابا ! بعد دستش را زیر بالشش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته،  دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت : با این که خودت پول داشتی،  چرا دوباره درخواست پول کردی؟

پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود،  ولی من حالا ۲۰ دلار دارم. آیا می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم ….

| | 

یکی بود..یکی بود

پیرمرد تنهایی در مزرعه اش زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود ولی چاره ای دیگر نبود تا از او کمک بگیرد.
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال با این وضعیت نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. ولی در صورتی هم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.
دوستدار تو پدر.

زمان زیادی نگذشت تا اینکه پیرمرد تلگرافی را با این مضمون دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام !
۴ صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند.
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهی چه کنی ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا میتوانستم برایت انجام بدهم !

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد. اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید
مسلما می توانید از عهده ی آن بخوبی برآیید.
مانع فقط ذهن است !
نه اینکه شما در کجا هستید و آیا انجام کاری حتی در دور دست ها امکان پذیر هست یا نه…!

| | 

زرد است که لبریز حقایق شده است 

              تلخ است که با درد موافق شده است

                               شاعر  نشدی  وگرنه  می فهمیدی 

                                          پاییز بهاری است که عاشق شده است ...

| | 
یکی بود..یکی بود

داستان را در دلتان با صدای بلند و با توجه بخوانید.شاید تکراری یا قدیمی باشه ولی من دوسش دارم. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهید داشت.
داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار این کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاریکی میرفت ولی قهرمان ما به جای آنکه چادر بزند و شب را زیر چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملاٌ تاریک شد.
به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمیشد سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه وستاره ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند . کوهنورد همانطور که داشت بالا میرفت، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، ناگهان پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام تر سقوط کرد...
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگیش را به یاد می آورد. داشت فکر میکرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش حلقه خورده و وسط زمین و هوا مانده است.
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط کاملش شده بود. در آن لحظات سنگین سکوت، چارهای نداشت جز اینکه فریاد بزند:
“خدایا کمکم کن”. ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می خواهی ؟

- نجاتم بده.
- واقعاٌ فکر می کنی می توانم نجاتت دهم.
- البته تو تنها کسی هستی که می توانی مرا نجات دهی.
- پس آن طناب دور
کمرت را ببر
برای یک لحظه سکوت عمیقی همه جا را فرا گرفت و مرد تصمیم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نکند.صدایی شنید که من خدای توهستم، آیا به من یقین و اعتقاد داری ؟ کوهنورد گفت: آری و خدا گفت: پس طناب را رها کن. کوهنورد لحظه ای درنگ کرد اما طناب را محکم تر گرفت.
روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده یک کوهنورد را پیدا کردند که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود در حالیکه تنها یک متر با زمین فاصله داشت!!!
و ما؟ ما تا چه حد به طناب زندگی خود چسبیده ایم؟ آیا تا به حال شده که طناب را رها
کرده باشیم؟

هیچگاه نگویید که خداوند فراموشمان کرده یا رهایمان کرده است.
هیچگاه تصور نکنیم که او از ما مراقبت نمیکند و به یاد داشته باشیم خدا همواره مراقب ماست ایمان داشته باشیم.

                                      

| | 
فرشته ی زندگی

 

یکی بود ، یکی بود . . .


ادامه مطلب | | 


دنیا هیچ وقت این مادر را فراموش نخواهد کرد. . .


ادامه مطلب | | 
 

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت...


ادامه مطلب | | 

سکوت میکنم تا سکوت فریاد



گلویم را در بغض چشمانم بیان کند!





آنگاه که غرور کسی را له می کنی، 



آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،



آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،



آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،



آنگاه که حتی گوشت را می بندی



 تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،




آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،




می خواهم بدانم،



دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی



تابرای  خوشبختی خودت دعا کنی ...؟        

| | 
برگها می افتند

یک ب یک در پس هم

شایدم باغچه بیمـــــار شده


ادامه مطلب | | 
 

| | 

گرفته است سنگی به پای دل من

شکسته است و زخمیست،وای دل من


ادامه مطلب | | 
صبر کن شاید که راهی پیش روست...


ادامه مطلب | | 

آپلود عکس