دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بفهمی زندگی بی عشق نازیباست
[پنجشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۰ | 7:6 PM | نويسنده: AV]
امروز روز دادگاه بود و منصور داشت از همسرش جدا می شد . منصور با خودش زمزمه كرد ، چه دنیای عجیبی است این دنیای ما ! یك روز بخاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمی شناختم و امروز به خاطر طلاقش خوشحالم .
[پنجشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۰ | 6:55 PM | نويسنده: AV]
شکر نعمت، نعمتت افزون کند
کفـر ، نعمت از کفت بیرون کند
[پنجشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۰ | 11:19 AM | نويسنده: VA]
يك حقيقت تلخ...!

[پنجشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۰ | 10:28 AM | نويسنده: VA]
ایستا!
ساعت مچی و دیواری در محل زندگی "اهل توقف" وجود ندارد و سیمان و
آهن در معماری خانههای آنان به كار نرفته است. آنان به نحو اسرارآمیزی از
مردم فاصله میگیرند و كمتر كسی را به خانه خود راه میدهند.
[یکشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۰ | 7:14 PM | نويسنده: VA]