"یکی بود . . .یکی بود"


اینجا ایستاست

فرض کنید زندگی همچون یک بازی است. قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید.

جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه ای هستند. پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند.

آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده، سلامتی، دوستان و روح خودتان.

توپ لاستیکی همان کارتان است.کار را بر هیچ یک از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه کاری برای کاسبی وجود دارد ولی دوستی که از دست رفت دیگر بر نمیگردد، خانواده ای که از هم پاشید دیگر جمع نمیشود،‌ سلامتی از دست رفته باز نمیگردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد./ایستا۲۸...

| | 
یکی بود یکی بود

مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده ای را به خود جلب می کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند. بادیه نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد.

حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیه نشین تعویض کند. بادیه نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، باید به فکر حیله ای باشم. روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می کرد، در حاشیه جاده ای دراز کشید. او می دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور می کند. همین اتفاق هم افتاد… مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد.

مرد گدا ناله کنان جواب داد: من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم. روزهاست که چیزی نخورده ام و نمی توانم از جا بلند شوم. دیگر قدرت ندارم. مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود. به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد. مرد متوجه شد که گول بادیه نشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن! می خواهم چیزی به تو بگویم. بادیه نشین که کنجکاو شده بود کمی دورتر ایستاد. مرد گفت: تو اسب مرا دزدیدی. دیگر کاری از دست من برنمی آید، اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن: «برای هیچ کس تعریف نکن که چگونه مرا گول زدی…»

بادیه نشین تمسخرکنان گفت: چرا باید این کار را انجام دهم؟! مرد گفت: چون ممکن است زمانی بیمار درمانده ای کنار جاده ای افتاده باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسی به او کمک نخواهد کرد…

| | 
روزی استادی جوان به سفری دریایی رفت . او مردی با تحصیلات عالی بود و قطاری از القاب به دنبال نامش داشت اما تجربه اش از زندگی اندک بود.

در بین خدمه ی کشتی ملاح پیر و بی سوادی بود که هر شامگاه به اتاقک استاد جوان می آمد تا به سخنان او در مورد موضوعات مختلف گوش کند . او تحت تأثیر دانش استاد جوان قرار گرفته بود .

یک شب وقتی ملاح بعد از چند ساعت گفتگو می خواست اتاقک استاد جوان را ترک کند ، استاد رسید:

ـ"آیا زمین شناسی خوانده ای ؟"

ـ"خیر استاد . من هیچ وقت به مدرسه و دانشگاه نرفته ام ."

ـ"پیرمرد ، تو یک چهارم عمرت را بر باد داه ای ."

ملاح پیر با چهره ای غمگین دور شد و اندیشید " اگر دانشمندی ، چنین می گوید پس حتما" حقیقت دارد و من یک چهارم عمرم را بر باد داده ام ."

شب بعد ، هنگام خروج ملاح از اتاقک ، استاد پرسید :

ـ"پیرمرد آیا اقیانوس شناسی خوانده ای ؟"

ـ"اقیانوس شناسی چیست استاد ؟"

ـ"دانش مربوط به اقیانوس ها ."

ـ"خیر استاد من هیچوقت چیزی در این مورد نخوانده ام ."

ـ"پیرمرد ، تو نیمی از عمرت را بر باد داده ای ."

پیرمرد با چهره ای مغموم دور شد و اندیشید "من نصف عمرم را بر باد داده ام . این مرد اندیشمند اینطور می گوید ."

شب بعد بار دیگر استاد جوان از ملاح پرسید :

ـ"پیرمرد آیا هواشناسی خوانده ای ؟"

ـ"خواشناسی چیست استاد ؟ حتی اسمش را هم تا کنون نشنیده ام"

ـ"تو دانش زمینی را که بر روی آن زندگی می کنی نخوانده ای ، دانش دریایی را که از آن امرار معاش می کنی نخوانده ای ، دانش هوایی را که هر روز با آن سر و کار داری نخوانده ای ؛ پیرمرد تو سه چهارم عمرت را بر باد داده ای ."

ملاح پیر خیلی ناراحت شد ."این مرد دانشمند می گوید که من سه چهارم عمرم را بر باد داده ام . پس حتما سه چهارم عمرم را بر باد داده ام ."

روز بعد نوبت ملاح پیر بود . دوان دوان به اتاقک استاد جوان آمد و فریاد زد :

ـ"جناب استاد آیا شما شنا شناسی خوانده اید ؟"

ـ"شنا شناسی ؟ منظورت چیست ؟"

ـ"استاد می توانید شنا کنید ؟"

ـ"نه ! من شنا بلد نیستم ."

ـ"جناب استاد شما همه ی عمرتان را بر باد داده اید ! کشتی  به یک صخره برخورد کرده و در حال غرق شدن است . آنهایی که می توانند شنا کنند به ساحل نزدیک می رسند اما آنهایی که شنا بلد نیستند ، غرق می شوند . خیلی متأسفم ! جناب استاد شما حتما" جانتان را از دست می دهید ."

در خانواده ، مدرسه و دانشگاه عمر ما صرف یادگیری اطلاعات و حفظ مطالب به اصطلاح علمی می شود که باور داریم خوشبختی و موفقیتمان را در آینده تضمین خواهند کرد .

با این پندار وارد عرصه ی زندگی می شویم که هر آنچه لازمه ی برخورداری از زندگی دلخواه است به طور تمام و کمال آموخته ایم . اما دیر زمانی نمی گذرد که با موقعیتهایی ناشناخته روبرو می شویم . به مسائلی برمی خوریم که شیوه ی حل آنها را نمی دانیم . درمانده از درک و تجزیه ی بسیاری از پدیده ها ، خود را موجودی ضعیف و ناتوان و زندگی را پیچیده و تسخیر ناپذیر می پنداریم .

با عدم رضایت از زمانه و سرزمینی که در آن به دنیا آمده ایم به عدالت خدا شک کرده و زندگی را بخاطر خشونت و بی رحمی اش محکوم می کنیم . اما حقیقت آن است که زندگی نه آمیخته با سختی و نه با آسانی است . زندگی نه سیاه است و نه سپید . اینکه زندگی را همچون سفری شگفت انگیز ، باشکوه و سرتاسر هیجان و شادی تجربه کنیم یا چیزی جز رنج و محنت نبینیم و همواره خود را در محاصره ی امواج سهمگینی بیابیم که ما را به سمت فنا و نیستی سوق می دهند ، به میزان دانسته ها و مهارت هایمان از شنا و حرکت در این دریای وسیع بستگی دارد .

آنچه روزها و لحظه ها را سخت و طاقت فرسا می کند ، ناتوانی ما یا جبر روزگار نیست ! بلکه عدم آگاهی ما از اصول و قواعد زندگیست . برای پایان دادن به تمام دردها و مصیبت ها چاره ای جز فراگرفتن قوانین زندگی نداریم .

اگر یاد نگیریم با زندگی چطور برخورد کنیم ، چگونه با مشکلات و مسائل پیچیده روبرو شویم ، به چه صورت رویاهای خود را به اهداف مشخص و اهدافمان را به واقعیت تبدیل کنیم ، اگر ندانیم چگونه با اطرافیانمان رابطه ی مؤثر و مناسبی داشته باشیم ، در زندگی تجربه های ناب روحانی و معنوی نداشته باشیم ، لذت عشق ، محبت و خدمت به همنوع را درک نکنیم ، اگر نتوانیم ثروتمند و مرفه باشیم و محیط خانوادگی مناسبی ایجاد نماییم و در یک کلام ، نتوانیم زندگی شادمانه ای را خلق کنیم و از آن لذت ببریم ، هنوز با سواد نیستیم .

ما برای موفقیت ، خوشبختی و پیروزی پا به عرصه ی دنیا می گذاریم . کسی که ما را آفریده ، توانمندی های لازم برای بدست آوردن هر آنچه از زندگی توقع داریم در وجود ما قرار داده است . آنچه باید صورت گیرد به فعل در آوردن استعدادها و نیروهای درونی است .

شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید

 

| | 

 

به نام ایزد مهربان


مژده به تموم هواداران و دوستداران جناب دکتر شریعتی، همینطور که میدونید قبلاً یه نرم افزار در مورد جناب دکتر شریعتی معرفی کرده بودم. ولی اینبار همون نرم افزار ولی نسخه ی دومش که فوق العاده هست رو معرفی میکنم. در نسخه ی جدید علاوه بر مقالات قبلی، چندین و چند مقاله ی جدید، سخنان بسیار زیبای ایشون و ... اضافه شده.
حتما دانلودش کنید...


همونطور که میدونید این کتاب جاوا هست، ممکنه خیلی از دوستان نتونن این کتاب رو دانلود کنن، هیچ مشکلی نیست... هر از چندگاهی من سخنان ایشون رو در پست های مختلف میزارم که میتونید از اون طریق این سخنان زیبا رو بخونید.
امیدوارم این کتاب برای همه مفید باشه و البته بهش عمل کنیم نه اینکه فقط وقتمونو نابود کنیم و طوطی وار بخونیم...

نام: کتاب جاوا دکتر شریعتی- نسخه دوم
ناشر اصلی: HighBrow.blogfa.comوmanam-minevisam.blogsky.com
فرمت: جاوا
حجم: تقریباً 400 کیلوبایت
لینک دانلود:دانلود

http://www.4shared.com/file/129600695/675f2694/DrShariati_V2.htm

| | 

آپلود عکس