یکی بود یکی بود...
یه پنگوئن بود چاق و چله. از خودشم راضی نبود. چون چاق و چله بود و سیاه وسفید.همه حیوونای دیگه را میدید و با خودش میگفت:وای چه رنگایی عوض میکنن.خوش بحالشون.. کاش منم مثه طاووس پرای رنگی داشتم.کاش پاهام مثه پاهای لکلک دراز بود.کاش نوکم مثه نوکه پلیکان بزرگ بود.کاش دمم مثه خروس رنگارنگ بود.خدایا ببین ماهیای تو آب چقد خوشگل و خوش رنگن...
پنگوئن بخاطره اینکه خودشو پایین تر از بقیه میدید گوشه گیر بودا هیچ دوستی نداشت که تنهایشا باهاش پر کنه و باهاش حرف بزنه.
پنگوئن هرروز تنهاتر میشد تا اینکه یه روز برفی که داشت تنهایی قدم میزد یه خرس پشمالوی چاق و چله ناز دید که نشسته وسط برفا و داره غصه میخوره و برفارو با ناراحتی زیر و رو میکنه.پنگوئن رفت کنار خرسه چون رنگاشون خیلی شبیه به هم بود.نزدیکتر که شد شنید که خرسه داره یه چیزی زیر لب میگه.انگار داشت با خدا حرف میزد."خدایا هیچکی مثه من بدون رنگ نیست.هیچکس به اندازه من تنها نیست خدایا ببین روباها چقد خوشگل و خوش رنگن...من خیلی بد شانسم که سیاه سفیدم و تنهام..." ولی پاندای ما هنوز پنگوئنا نمیشناخت. خدام اون بالا نشسته بود و داشت دوتاشونا نگاه میکرد...!!!
پنگوئن خندید و نشست جلوی پاندا و گفت:چی شده پشمالو؟پاندا نگاش کرد و گفت اسمم پانداست.حوصله ندارم.از زندگی خستم.دلم گرفته.تنهام...زشتم...بی رنگم.پنگوئن گفت تو که اینقدر خوشگل و چاق و چله ای جرا نا امیدی؟
پاندا گفت من؟ من خوشگلم یا تو؟تو خوشگل و براقی.خدام داشت نگاشون میکرد و لبخند میزد.
پاندا احساس کرد پنگوئن خیلی احساس آرامش بهش داد.پنگوئنم کنار پاندا آروم شده بود.دوتاشون یه حس تازه ای را داشتن تجربه میکردن.نفهمیدن چرا و چطوری ولی عاشق هم شده بودن.پنگوئن و پاندا نگاهشون قفل شده بود تو هم و ناخوداگاه لبخند نشست رو صورت دوتاشون و دست همدیگه را گرفتن...پاندا به پنگوئن گفت تو رنگ سیاهت بیشتره.سیاه روشن ترین رنگه!چون همه نورارو جذب خودش میکنه و پس نمیده و بازتاب نمیکنه.پنگوئن به پاندا گفت توام رنگه سفیدت بیشتره.سغید روشنه و تمیز.پنگوئن و پاندا هم شبیه هم بودن هم کناره هم کاملتر بودن و فهمیدن رنگارنگ بودن اصلانم خوب نیست.پاندا و پنگوئن دستشون تو دست هم بود و رد پاشون کناره هم تو برفا مونده بود و خدا بازهم داشت نگاهشون میکرد...

[دوشنبه سی ام آبان ۱۳۹۰ | 9:36 AM | نويسنده: VA]
[چهارشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۰ | 12:6 PM | نويسنده: VA]
من اون شیطونم که جلو هیچ آدمی تعظیم نکرده
رونده شد... ولی توی کاری که میکنه
هیچ وقت هیچ جا تردید نکرده
من میمیرم مثه مرد... تو زدگی کن مثه ترسوها.

من رازم...ولی فاش نشدنی
تو قفسم...ولی رام نشدنی
پاکم
حتی دوست دارم عکس همه باشم
ولی قاب نشدنی
مثه آدمای بد؛خوب حرف نمیزنم
واسه هر مزخرفی الکی کف نمیزنم
خوشحالم واسه چیزایی که دارم
نمیترسم
ترس واسه آدمای عاقله نه من
تو خودتی و خودت اینو قبول کن از من
بجنگ واسه چیزی که میخوای بجنگ
[شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۰ | 5:32 PM | نويسنده: VA]
[پنجشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۰ | 11:39 AM | نويسنده: VA]
یکی بود. . .یکی بود
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گرانقیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی میگذشت.
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسربچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند..
پسرک گریان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخداار به زمین افتاده بود جلب کند.
پسرک گفت : ”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند، هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم، کسی توجه نکرد. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم برای اینکه شما را متوقف کنم، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم.”
مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت.. برادر پسرک را روی صندلیاش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد..
در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند!
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند؛ اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند.
[پنجشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۰ | 11:30 AM | نويسنده: VA]
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.
روز بعد ، واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.
شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت . ارنستو چه گوارا
[پنجشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۰ | 10:58 AM | نويسنده: VA]

همسایه ام از گرسنگی مرد،خویشاوندان ثروتمندش در عزایش گوسفندها سربریدند
( شریعتی )
از خداوند چیزی برایت میخواهم که جز خدا در باور هیچکس نگنجد! دکتر شریعتی.
در بیکرانه زندگی دو چیز افسونم کرد ، آبی آسمان که می بینم و میدانم نیست و خدایی که نمی بینم و میدانم که هست.. ( دکتر علی شریعتی )
روزگاریست که شیطان فریاد می زند: آدم پیدا کنید! سجده خواهم کرد. ( شریعتی )
در دردها دوست را خبر نکردن ، خود نوعی عشق ورزیدن است! ( دکتر شریعتی )
گاهی گمان نمیکنی ولی میشود ، گاهی نمی شود که نمی شود!
گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست! گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود!
گاهی گدای گدایی و بخت یار نیست! گاهی تمام شهر گدای تو می شود!!!
< شریعتی >
ساعتها را بگذارید بخوابند! بیهوده زیستن را نیاز به شمردن نیست. ( دکتر علی شریعتی )
مشکلات انسانهای بزرگ را متعالی می سازد و انسانهای کوچک را متلاشی. ( شریعتی )
خدایا،به من توفیق تلاش در شکست،صبر در نومیدی،رفتن بی همراه،
جهاد بی سلاح،کار بی پاداش،فداکاری در سکوت،دین بی دنیا،عظمت بی نام،
خدمت بی نان،ایمان بی ریا،خوبی بی نمود،مناعت بی غرور،عشق بی هوس،
تنهایی در انبوه جمعیت،و دوست داشتن بی آنکه دوست بداند،روزی کن.(دکتر علی شریعتی)
بغض بزرگترین نوع اعتراض در برابر آدم هاست اگر بشکنه دیگه اعتراض نیست التماسه.
دکتر شریعتی.
زخمی بر پهلویم هست روزگار نمک می پاشد و من پیچ و تاب میخورم و
همه گمان میکنند که من میرقصم.
( دکتر شریعتی )
نامم را پدرم انتخاب کرد ، نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم! دیگر بس است ،
راهم را خودم انتخاب می کنم.
( دکتر شریعتی )
دلی که ازبی کسی تنها است،هرکس رامیتواندتحمل کند.!
(دکترشریعتی)
به دکتر شریعتی گفتند استاد سیگار طول زندگی رو کوتاه میکنه ،
دکتر در جواب گفتند من به عرض زندگی فکر میکنم.
در دشمنی دورنگی نیست ، کاش دوستانم هم در موقع خود
چون دشمنان بی ریا بودند.
خیلی اوقات آدم از آن دسته از چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند
که در خودش وجود دارد
[شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۰ | 7:2 PM | نويسنده: VA]
دست یخ کرده ی من گرمی دست تو را میخواهد
من به تو محتاجم
من به تو محتاجم . . .
[پنجشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۰ | 8:36 PM | نويسنده: VA]
دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطرهات طلاست
یک کم از طلای خود حراج میکنی؟
عاشقم...با من ازدواج میکنی؟
اشک گفت:
ازدواج اشک و
دستمالِ کاغذی!
تو چقدر سادهای
خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله میشوی
چرک میشوی و
تکهای زباله میشوی
پس برو و بیخیال باش
عاشقی کجاست!
تو فقط دستمال باش!
دستمال کاغذی، دلش شکست
گوشهای کنار جعبهاش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دویدخونِ درد
آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکهای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمالهای کاغذی فرق داشت
چون که در میان قلب خود
دانههای اشک کاشت
عرفان نظرآهاری
[سه شنبه دهم آبان ۱۳۹۰ | 6:10 PM | نويسنده: VA]
یکی بود..یکی بود
در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی می کرد که از درد چشم خواب به چشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود.
پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده می بیند.
به راهب مراجعه می کند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد می دهد که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند.
او پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کند .
همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند. پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد.
بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند.
او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته ؟
مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :” بله . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته.”
مرد راهب با تعجب به بیمارش می گوید بالعکس این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام. برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.
برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی ، بلکه با تغییر چشم اندازت میتوانی دنیا را به کام خود درآوری.
تغییر دنیا کار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان ارزانترین و موثرترین روش میباشد. آسان بیندیش راحت زندگی کن !!

[یکشنبه هشتم آبان ۱۳۹۰ | 5:30 PM | نويسنده: VA]
ساحل قلبم آرام است ، همچنان دلم گرفتار است ،
به انتظار نشسته ام ، باز هم دل به رویاها بسته ام
با خود نام تو را زمزمه میکنم ، سکوت قلبم با این زمزمه ها شکسته شده
چشمهایم به دوردستها می نگرند ، قلبم پیش تو است ولی دلتنگت هستم.
ساحل قلبم آرام است ولی دریای عشق طوفانی
ببین که طوفان عشق چه آرامشی به قلبم داده است...
در خیالم لحظه ای در امواج دریا غرق میشوم ،
حالا میفهمم که دریا بی رحم نیست ، طوفان عشق رحمی به من نمی کند.
از آن لحظه هم عاشق دریا شدم ، و هم عاشق انتظار
انتظار در کنار دریا برای تو زیباست ، عشق من کجایی که مهرت حتی از آن دور دستها نیز پیداست.
حس میکنم تو نیز در آن سوی دریا ، در کنار ساحل به انتظار من نشسته ای
این پیوند عشق است که بین ما یک دریا فاصله است.
پس من درون دریا غرق میشوم تا امواج دریا با طوفان عشق مرا با خود به آن سوی ساحل که تو نشسته ای بیاورد...
.jpg)
[یکشنبه هشتم آبان ۱۳۹۰ | 4:3 PM | نويسنده: VA]
یکی بود...یکی بود
یه روز یه پیره مردی داشت از خیابون رد می شد . یهو چشمش خورد به حضرت عزارئیل . ترسید و فرار کرد . رفت توی یه مهد کودک و نشست توی حیاط بین بچه ها و شروع کرد به بازی .
حضرت عزرائیل اومد بالای سرش و بهش گفت : اینجا چیکار می کنی ؟
پیره مرد صداشو عوض کرد . مث بچه ها . و گفت : دالم بازی می تُنم .
حضرت عزرائیل بهش گفت : پس هر وقت بازیت تموم شد بگو . می خوام ببرمت دَ دَ

از این داستان چه نتیجه ای می گیرید ؟ لطفا ْ
[شنبه هفتم آبان ۱۳۹۰ | 7:44 PM | نويسنده: AV]
قوانین غازها و عقاب ها
۰ غازها همه مثل هم فکر می کنندو همیشه هم ادعا می کنند که درست فکر می کنند . افکارشون کپی شدست و اصلا ً خلاقیت نداره . اکثر مواقع هم همگی با هم به نتایج یکسان می رسند چون دقیقا ً مثل هم فکر می کنند .
* عقاب ها می دونند زمانی که همه مثل هم فکر می کنند در واقع اصلا ً کسی فکر نمی کنه .
[شنبه هفتم آبان ۱۳۹۰ | 6:54 PM | نويسنده: AV]
روزگاریست که شیطان فریاد میزند:آدم پیدا کنید!سجده خواهم کرد...(شریعتی)
[شنبه هفتم آبان ۱۳۹۰ | 10:0 AM | نويسنده: VA]
[جمعه ششم آبان ۱۳۹۰ | 2:1 PM | نويسنده: VA]
[جمعه ششم آبان ۱۳۹۰ | 1:53 PM | نويسنده: VA]
[پنجشنبه پنجم آبان ۱۳۹۰ | 12:13 PM | نويسنده: VA]
محققین جوان کشور ما پس از مطالعات گسترده روی 74،194،000 بیمار داوطلب نتیجه گرفتند مردان به مراتب بیش از زنان به بیماریهای التهابی بیضه دچار میشوند. این محققین اعلام کردند این نتایج گام مهمی در پیشبرد درک دانشمندان از سازوکار بروز چنین عوارضی محسوب میگردد. نتیجهی این بررسیها در آخرین شمارهی نشریهی اینترنشنال ژورنال آو تستیکولار ریسرچ به چاپ رسیده است...

[دوشنبه دوم آبان ۱۳۹۰ | 5:13 PM | نويسنده: VA]
یک نفر هم نیست بیاید لپ ما را بکشد سرمان را نوازش کند در آغوش بگیردمان حالمان را بپرسد بگوید خوبی؟ حق هم دارند ملت. بس که لپمان ریش درآورد و مویمان سفید شد و ریخت و شکممان جلوتر از ما به استقبالشان رفت. کی رغبت میکند؟! اه.
[دوشنبه دوم آبان ۱۳۹۰ | 4:50 PM | نويسنده: VA]