"یکی بود . . .یکی بود"


اینجا ایستاست

قاصدک

شعر ِ مرا باور کن

برو آن گوشه ی باغ

سمت ِ آن نرگس ِ مست

و بخوان در گوشش

و بگو باور کن

یک نفر یادِ تو را

لحظه ای از یاد نبرد...

 

 

یادگاری.امروز.کنار هم...

| | 
| | 

 تو آیا عاشقی کردی ، بفهمی عشق یعنی چه ؟

 تو آیا با شقایق بوده ای گاهی ؟

 نشستی پای اشکِ شمع گریان تا سحر یک شب ؟

 تو آیا قاصدک های رها را دیده ای هرگز

 که از شرم ِنبودِ شاد پیغامی

 میان کوچه ها سرگشته می چرخند ؟

 نپرسیدی چرا وقتی که یاسی ،

 عطر خود تقدیم باغی می کند چیزی نمی خواهد ؟

 و چشمان تو آیا سوره ای از این کتاب ِهستی زیبا

 تلاوت کرده با تدبیر ؟

 تو از خورشید پرسیدی چرا بی منت و با مهر می تابد ؟

 تو رمز عاشقی از بال ِپروانه ، میان شعله های شمع پرسیدی ؟

 تو آیا در شبی ، با کرم ِشبتابی سخن گفتی ؟

 از او پرسیده ای راز ِهدایت ، در شبی تاریک ؟

 تو آیا یاکریمی دیده ای ، در آشیان ، بی عشق بنشیند ؟

 تو ماهِ آسمان را دیده ای ، رخ از نگاهِ عاشقان نیمه شبها بربتاباند ؟

 نپرسیدی چرا گاهی ، دلت تنگِ دل ِتنگی نمی گردد ؟

 چرا دستت سراغ ِدستِ همراهی نمی گیرد ؟

 تو آیا دیده ای برگی برنجد از حضورِ خار ِبنشسته کنارِ ِقامتِ یک گل ؟

 و گلبرگِ گلی ، عطر خودش پنهان کند از ساحتِ باغی ؟

 تو آیا خوانده ای با بلبلان ، آوازِ ِآزادی ؟

 و سرخی ِشقایق دیده ای،کو همنشینی می کند با سبزی ِیک برگ ؟

 تو آیا هیچ می دانی،اگر عاشق نباشی مرده ای در خویش ؟

 تو آیا معنی ِچشمان ِخیس و لب فرو بستن ، نمی دانی ؟

 نمی دانی که گاهی ، شانه ای ، دستی ، کلامی را نمی یابی ولیکن

 سینه ات لبریز از عشق است ؟

 شبی در کهکشان راه شیری ، دّب اکبر را صدا کردی ؟

 تو پرسیدی شبی ، احوال ِماه و خوشه ی زیبای پروین را ؟

 جوابِ چشمکِ یک از هزاران اختر ِدرآسمان را،داده ای آیا ؟

 تو آوازی برای مریمی خواندی ؟

 و پرسیدی تو حال ِغنچه ی تبدار سنبل را ؟

 خیالت پر کشیده ، پشت پرچین حصار ِبسته ی باغی ؟

 ببینم ، با محبت ، مهر ، زیبایی

 تو آیا جمله می سازی ؟

 لب ِپاشوبه پرسیدی ، تو حال ماهی ِدریا سرشتِ حوض آیین را ؟

 نفهمیدی چرا دلبست ِفالِ فالگیری می شوی با ذوق

 که فردا می رسد پیغام شادی !

 یک نفر با اسب می آید !

 و گنجی هم تو را خوشبخت خواهد کرد !

 کلاغی را به خانه رهنمون گشتی ؟

 تو فهمیدی چرا همسایه ات دیگر نمی خندد ؟

 چرا گلدان ِپشتِ پنجره ، خشکیده از بی آبی ِاحساس ؟

 نفهمیدی چرا آیینه هم اخم ِنشسته بر جبین ِمردمان را برنمی تابد ؟

 نپرسیدی خدا را ، در کدامین پیچ ، ره ، گم کرده ای آیا ؟

 جوابم را نمی خواهی تو پاسخ داد ، ای آیینه ی دیوار ؟

 ز خود پرسیده ام در تو

 که عاشق بوده ام آیا ؟

 جوابش را تو هم البته می دانی

 سکوتِ مانده بر لب را

 تو هم ای من

 به گوشِ بسته می خوانی

کیوان شاهبداغی

| | 

چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش، مرد سفر باش

هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش

هر منزل این راه بیابان هلاک است

هر چشمه سرابی است که در سینه خاک است

در سایه هر سنگ اگر گـل به زمین است

نقش تن ماری است که در خوابِ کمین است

 چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش.

| | 

آپلود عکس