یکی بود...یکی بود
یه روز یه پیره مردی داشت از خیابون رد می شد . یهو چشمش خورد به حضرت عزارئیل . ترسید و فرار کرد . رفت توی یه مهد کودک و نشست توی حیاط بین بچه ها و شروع کرد به بازی .
حضرت عزرائیل اومد بالای سرش و بهش گفت : اینجا چیکار می کنی ؟
پیره مرد صداشو عوض کرد . مث بچه ها . و گفت : دالم بازی می تُنم .
حضرت عزرائیل بهش گفت : پس هر وقت بازیت تموم شد بگو . می خوام ببرمت دَ دَ
![]()
از این داستان چه نتیجه ای می گیرید ؟ لطفا ْ